رفتم . يك هفته بعد در فرودگاه منتظرش بودم . دختري بلند قامت و سفيد باموهاي بور كه از زير روسري  خاكستري يك طره اش افتاده بود بيرون . طوري حرف مي زدكه باورم نمي شد. انگار نه انگار اولين بار

بود كه قدم مي گذاشت به خاك اهل زبان فارسي ، به قول خودش .
گفت كه ويزايش سه ماه اعتبار دارد براي همين مي تواند دنبال مكان هايي را بگيرد
كه فئودورمينورسكي ديده و درباره اش نوشته است به سال 1907 ميلادي .
گفتم : اول بگو اين روسري از كجا رسيده ؟
گفت : معلومه ديگه ، توي هواپيما.
بعد هم خنديد و تمام رخ رفت لاي پرونده اي كه هجده صفحه، ضميمه داشت .
همان روز با اتوبوس عازم شديم ، او يك صندلي جلوتر از من نشسته بود. راننده هي از آيينه
نگاه مي كرد و لب مي جويد. وقتي هم براي صرف شام در آوج ايستاد،بلافاصله پرسيد:
- خانوم خارجي يه ؟
- بله .
- راهنماشي ؟
- اي ي ي ...
- بفرمايين چلوكباب مخصوص .
رستوراني بود در حاشيه ي جاده . نرفتيم داخل . ماريا مينورسكي گفت حال خوردن ندارد، آن هم غذايي كه معلوم نيست خوشش بيايد يا نيايد.
در تاريكي اطراف قدم زديم و چرخيديم .

هم وسط آسمان بود

راننده با لب و لوچه ي چرب نشست پشت فرمان و تك گاز راند. يك چشم به جاده ،يك چشم به آيينه ، زير لبي چيزهايي هم مي خواندكه فقط منگه منگه اش رامي شنيديم . انگار جايي ديده بودمش ، قبلا .
 
گفتم : در پرونده ي  من به همه چيز اشاره شده ، حتي به شوخي هاي شبانه با زنم .
گفت : شوخي به كنار آقاي روشندل ، حال ننه چه طوره ؟
گفتم : خوبه ، اما سال هاست که حافظه شُ از دست داده ... از دوران جنگ به بعد.
گفت : پس اين طور...  
خنديد. وقتي رسيديم هوا داشت تاريك مي شد و انگار گردبادي به وسعت شهر مي رفت بالا.
 
گفت : بوي خاكش خيلي آشنا به نظر مي رسه ... مگه نه ؟