آسيه وارد شد. قاليچه اي را كه از بازار سنتي گرفته بود، پهن كرد روي زمين .
ابجد هم بلافاصله رفت ، نشست روي قاليچه و گفت : اي قاليچه مرا با خود
 به پشت صحنه ي اين كتاب ببر به هر جا كه دلم ... من و آسيه خواست .
 
ماريا مينورسكي خنديد و اشاره كرد به صفحه ي آخر
كه پيوست حرف هاي خودش است .
ابجد همچنان ورد مي خواند و آسيه دور اتاق را گرفته بود
 و از خنده ريسه مي رفت .
فرداش رفتيم به داردروش .
برگشتني خبرش را نوشتم و براي چاپ فرستادم به تحريريه ي روزنامه .
ماريا مينورسكي هم يک حلقه عكس گرفته بود.
ابجد گفت : يكي از عكس ها تنمُ لرزاند... شدم يوسف مانده در ته چاه .
آسيه گفت : كاش مي دانستم ماريا دنبال چي يه ؟
گفتم : ننه احوال فئودور مينورسكي ُزياد مي پرسه ...
ابجد گفت : گاهي مي بينمش كه مي آد ، مي  نشينه زير درخت توت ،
كنار حوض ، و به موج هايي كه روي آب مي افته ، خيره مي شه .
 
ماريا مينورسكي رفت پشت پنجره و نگاه كرد به حوض و درخت توت ...
بعد هم ديديم که چند بار فلاش زد دوربينش .
خانه ي ابجد و آسيه درست رو به روي خانه ي ننه است . درش بازمي شود به كوچه ي

چوب فروش ها.
گفتم : همه ي ما داريم توي اتاق 118 بايگاني مي شيم ، خنده داره اما واقعيت داره .
ابجد هم تاييد كرد. بعد بلند شد دست آسيه را گرفت و با هم رقصيدند.