ابجد و آسيه ، اين دو راوي دامنگير چندين و چند كتاب از جمله كتابي كه نسخه ي
خطي اش در همان كتابخانه ي عمومي موجود است و در اختيار كتابدار ريش قيطاني .
جيپ را روشن كرد و به آسيه گفت : بپر بالا.
- كجا؟
- مي رويم تا سراب نيلوفر.
- رانندگي تُ عشق است !
از وكيل آقا كه رد مي شدند بولدوزرها افتاده بودند به جان چرخي هاي ميوه فروش .
 همه جلو پاسگاه جمع شده بودند، صداي قيل و قال شان بلند بود.
- چه كار مي خوان بكنن ؟
- طرح جديد شهرداريه ، خودشان مي دانن و خودشان !
تا برسند به جاده ي كمربندي و پشت چراغ قرمز بايستند، ابجدگفت :
- 
راستي از رزوان چه خبر!
- سه ماهه که بست نشسته توي اتاقش و يك پشت مي نويسه.
- رسيده به كجا؟
- گنجشکه ديگه ... از اين صفحه به اون صفحه می پره .
پليس راهنمايي و رانندگي سوت كشيد و يك دور خودش چرخيد.
 
گاز را گرفت و انداخت توی جاده ي اصلي .
- و تو اي قره قووش مثال زدني !
- خودتي !
- در اين كه تويي شك نكن .
- بي خيال . برو توی نخ اين جاده كه هزار و يكمين باره ازش رد مي شيم .
      -   
شايد هم بيش تر... يك چيزي مي خوام بهت بگم .
  
- بگو...
- تقريبا  بيست سال پيش، روز سيزده بدر در انتهاي اين جاده منتظر ماشيني بودم كه بياد و

برساندم شهر. ازصبح تا عصر نيامد. چند نفر ديگه هم بودن كه پشيمان شدن و برگشتن .

بالاخره آمد، كاميوني كه بارش گوسفند بود، جلو جا نداشت سوار شدم اتاق عقب ، وسط

 گوسفندها.