بع بعي راه انداخته بودن كه هنوز توي گوشمه .
وقتي رسيدم ، آقاي حقيقي گفت چي شد دير كردي ؟
ماجرا
رو براش تعريف كردم . باورش نشد.
گمان
كرد دارم نمادسازي مي كنم . نماد رو هم به خودش گرفت
... خلاصه ماندم
كه چه طوري از زير بار دربرم .آخرش هم توي
دلش ماند... شايد هنوز هم ...
- خب ! پس اين طور.... تو هميشه خرده شيشه داشتي ؟
- اتفاقي بود ، هم واقعيت هم گفتنش .
- حالا چي ، رفتن ما به سراب نيلوفر؟
- اين فقط يك جور تفريح نابه وقته .
- اها... مواظب سبقت پشت سري ها باش .
- هستم . يك چيز ديگه هم مي خواستم بهت بگم .
- بگو... من هم حرف براي گفتن دارم .
- اين جا رو مي بيني ؟ اين زمين هاي شخم زده
رو...بعدش هم كه مي رسيم
به باغ آقاي حقيقي و خانم توتيا. پدرم همين دور و
بر تمام كرد. داشتيم مي
آورديمش بيمارستان ،
نيمه شب بود... صبح آمد شهر و غروب با يك بسته سبزي
و نسخه اي كه نپيچيده بود برگشت آبادي . گفت
دكتر ارسطا گفته فشارخونت
بالاست نه سيگار بكش نه غذاي با نمك بخور...
شام نمك ريخت روي سبزي ، چند
لقمه اي با نان ساجي خورد بعدش قوطي توتون رو
آورد ريخت توي كاغذ سيگار،
پيچيدش و كبريت كشيد...
- قرارمان سفر به گذشته نبود، ها؟
- گذشته ؟ هر وقت از اين جا رد مي شم مي بينم كه
پلك هاش باز مي شه
وعرق پيشانيش سرد.
زد كنار جاده . پا روي ترمز گذاشت و پياده شد.
آسيه
گفت : كجا؟
- جاي دور نمي رم . همين دور و بر، قدم مي زنم.