بيا نزديك تر آسيه .
- از همين جا كه هستم ، مي شنوم .
- منظورم چيز ديگه ست ، قدم رنجه كن .
- خب ! اصل مطلبُ بگو.
- اصل مطلب اين جاست ، روي اين صفحات .
- بالاخره من بخوانم يا رزوان ؟
-  
رزوان مي خواند.
خواند
           
( جنين پشت دوربين سيگار مي كشيد و دود مي كرد
توي صورت ميم. آهودشتي )
 
 
آسيه گفت : من و تو هم عاشق بوديم ، مگه نه ابجدخان ؟
- فعلا خان شُ قلم بگير، تا بهت بگم .
- به قول رزوان اين يک پسوند بدون دلالته !
- لازم نكرده از اين پسوندها به عاشق كشته مرده ت بچسباني .
- اين شد يك چيزي ... حالا بريم كجا؟
- هر جا ميل تان می کشه... اما دورتر از طاق بستان نباشه .
وقتي مي رفتند، رزوان گفت : از قصه خوش تان آمد يا نه ؟
هيچ كدام حرفي نزدند. ابجد آيينه را تنظيم كرد روي صورت آسيه كه وسط

نشسته بود. بيست دقيقه بعد رسيده بودند به طاق بستان .
چند نفر با لباس فرم ؛ تابوتي را روي دست ، دور درياچه مي چرخاندند .
آسيه گفت : كنار ساحل هم اين ماجرا بود؟
رزوان خاموش بود.
ابجد گفت : قشنگ بود، تن لش گيتاريسته... اما انگار يك چيزي كم داشت.