پرستار آمپولُ زد تو شاهرگ دست چپم و تكه اي پنبه ي آغشته به الكل طبيُ با انگشت سبابه

شُ گذاشت جاش  گفت حالت داره خوب مي شه عجله نكن   گفتم راديو    راديوُ روشن كن
گفت ممنوعه صداي آژير قرمز توی بيمارستان ؟
انگشتشُ پس كشيد و از اتاق رفت بيرون
دارگلي كه روي تخت بغل دستي خوابيده بود و يك دست كم داشت دوباره افتاد به نفس كشيدن

آن هم طوري كه تخت تكان تكان مي خورد
 
گفتم همه رفته ن  فقط من و تو مانده يم و خانم پرستار
 
گفت روپوش سفيد خيلي قشنگه    بهش مي آد
بعد كله شُ برد توي سطل آشغال و بالا آورد فحش مي داد و زردابه ي شكمشُ مي ريخت توي

سطل     تلفنُ برداشتم زنگ زدم به مركزمديريت گوشيُ بر نمي داشتن تا شب همين ماجرا بود

وقتي پرستاربرگشت يادم رفته بود چه اتفاقي افتاده  دارگلي دوباره خوابيده بود
و صداي خروپفش مي آمد
پرستار گفت برگه ي ترخيص ات صادر شده از همين حالا مي تانين برين
 
گفتم پس اين چي ؟     گفت تا وقتي نمي تانه ببينه اين جاست قضيه ش فرق مي كنه     

باهاش رفتم بخش مديريت برگه ي ترخيصُ گرفتم و بيرون آمدم سر خيابان منتظر ماشين

ايستاده بودم كه شنيدم يكي گفت سلام آقاي حقيقي
 
از بچه هاي كلاس بود   همان كه مي رفت پاي تخته سياه مي نوشت  پرستار روپوش سفيدشُ

به مردي كه يك دست كم داشت تقديم كرد
با هم راه افتاديم روي ديوارها و در و پنجره ي مغازه ها اثر تركش بمب هاي خوشه اي به چشم

مي خورد     گفت خيلي ها مرده ن   خيلي ها هم موجي شده ن
گفتم جنگ اين چيزها هم داره  مدرسه هنوز تعطيله ؟
 
خبر نداشت به آخر خيابان كه رسيديم رفت پي كارش     
 
وسط ميدان پليس راهنمايي و رانندگي سوت مي زد و دورخودش مي چرخيد ماشيني نبود
 كه بياد و بوق بزنه يكي از درخت ها هم از تنه افتاده بود روي آسفالت خيابان
 
پليس راهنمايي و رانندگي گفت شما آقاي حقيقي هستين؟
گفتم بله    گفت سال 53 مدرسه ي شاهين يادتان هست؟
 
گفتم اشتباه گرفتين من همين امسال شاغل آموزش و پرورش شده م
چند دقيقه اي مخمُ خورد مي گفت الا و بلا قبول نمي كنم خود خودتان بودين
هميشه هم كلاه پشمي مي ذاشتين سرتان
قهوه خانه اي كه چاي داغ داشته باشه درست نبش كوچه ي چوب فروش هاست  
استكان اول كه از گلو پايين مي ره پشت بندش  يه سيگار لاپيچ دود مي شه
 قهوه چي كه اسمش يادم رفته گفت شما آقاي حقيقي هستين؟