گفتم بله    گفت از مدرسه چه خبر؟                گفتم نمي دانم نرفته م ببينم اوضاع چه طوره
 
اشاره كرد به نقاشيخط روي ديوار 
مراسم اعدام منصور حلاج با اين بيت
در مكتب عشق جز نكو را نكشند
روبه صفتان زشت خو را نكشند      
گفتم يك بيتش افتاده                    گفت خطاط همينُ نوشته پدرم آخر خط بود        خنديد
 
چايي ُكه خوردم پيچيدم به طرف تكيه ي معاون الملك    خوشحال بودم كه از ديدرس خلبان ميگ 24

عراقي دور بوده شايد هم ديده اما فهميده كه نبايد بزنه          صحنه ي عيش و نوش شمر با تصوير
دو افسر عالي رتبه ي انگليسي از جنگ جهاني دوم هنوز روي كاشي ها مانده بود
 
پدرم هميشه مي گفت اين يعني سياست آينده نگر
به خانه كه رسيدم هيچ كس نبود حتي  ماريا مينورسكي
احتمالا با اعلام وضعيت بمباران در روزهاي آينده به صرافت افتاده بوده ن كه برن
چادر بزنن توي بيابان ميابان
 
هندوانه اي از يخچال بيرون آوردم قاچ كردم ونشستم به خوردن
 
نمي دانم چرا صفحه ي تلويزيون ُچسبانده بودن به جاي لوله بخاري
اين جا بوي الكل صنعتي از صبح تا شب بيخ دماغمه 
   
دارگلي از زبان فارسي فقط صد كلمه بلده كه با آنها ور مي ره و خطاب به پرستار زبان مي ريزه
آدم ها رو روي برانكارد مي آورن و مي برن  يكي شان هم ابجد كه معلوم نبود
كي آوردن و كي بردن 
 
گفتم خيالت تخت هر دو روي سكه ي اين ماجرا لو رفته      بحث كشيد به پسر حاج اسكندرخان رهامي

كه در دهه ي چهل  شب اول زمستان گافاره كول ها مي برندش و سال شصت و يک توی باغ سيب

حاجي پيداش مي شه ظاهرا  نه چشم داشته نه دهان  گفت حالا مسوول امور بايگاني اتاق  118 شده
 
دارگلي يك دفعه داد زد الكل الكل نه پشت داريم نه مشت آتيش روشن نكنين
   
آصف وزير گفت اين همان قلعه اي ست که ديدي
 
ارسلان فرمود بلي همين جا آمدم و گلوبندُ از توي اين چاه به من دادند
پرستار خودشُ به اتاق رساند گفت چه خبره شورشُ درآوردين؟
 
گفتم هيچي ايشان از بوي الكل بدش مي آد شمام كه فقط زخمي ها رو مي آرين توی اين سالن      

گفت فهميدم توضيح اضافي ندين       وقتي رفت دارگلي ملافه ي سفيدُ كشيد روي صورتش
و شنيدم كه حرف پرستارُ تكرار كرد