تا پرستار برگرده به اتاق و دارگليُ در حال چرت زدن ببينه  سري زده بودم به پارك فردوسي
 و مي شنيدم صداي دختر و پسر نگهبان ُ كه حالا الاكلنگ بازي مي كردن پسره سفيد پوش بود
با كلاه پشمي و دختره قرمز پوش با روسري آبي           هرچه چشم چرخاندم كس ديگري نديدم
خود نگهبان هم نشسته بود توي اتاق شيشه اي  و تخمه مي شكست
پرستار گفت اين جور كه پيداست شما خيلي بي قراري مي كنين
چرا كه نه   
         من كجا و اين اتاق كجا؟                   خانوم بچه ها نمي آن سر بزنن ؟
رفته ن چادرنشين شده ن جايي نزديك سراب نيلوفر
آمپولُ زد توي رگ باسنم و رفت
حالا دارگلي داشت سر بچه هاي نگهبان داد مي زد كه بسه ديگه دست بردارين از اين بازي
قبل از دهه ي چهل هر سال شب اول زمستان گافاره كول ها مي آمدن ده به ده مي گشتن و

 هر خانه اي كه بوي دانه كلانه ازش به مشام نمي رسيد دست وشان مي شد بعد از اصلاحات ارضي سال 42

گافاره كول ها ديگه برنگشتن  قديمي ها حتما  يادشانه كه شب اول زمستان تا سپيده ي سحر هيچ كله اي از زير

پتو بيرون نمي آمد
 مي ترسيدن  نكنه انگشت گافاره كول بره تو چشم شان يك بار به ابجد گفتم

بيا ته و توي قضيهُ در بياريم  نيامد
 آن روزها سرش گرم بود به اعلاميه هاي زير زميني در يک اعلاميه ي ده صفحه اي كه خودم تايپ كردم  بيست بار مرگ بر تکرار  شده بود
 گفتم اقلا بردار بنويس زندگي
 اعلاميه پشت اعلاميه روي ديوار مي چسبانديم و در مي رفتيم شب آخر سال بود كه گير افتاديم

هر سه نفرمانُ چشم بسته بردن به ديزل آباد  حالا نزن كي بزن  بالا آوردم نمي ديدم ولي حتما لخته هاي خون هم

باهاش بود سرهنگی که مي زد همسايه مان بود يک شبه ديديم خانه اي دوطبقه بابالکن شيشه اي نبش کوچه ي چوب فروش ها بالا آمد توتيا گفت طرف سرهنگه زن و بچه هم داره ولي خبري از آن ها نيست  
دارگلی كله شُ آورد نزديك
گفت اي خوار ...  چند ستاره روي شانه ش بود ؟
از تخت افتاد پايين
پرستار           پرستار
آمد سرم ُدوباره وصل كرد به دستش و غرغران رفت بيرون