يك شب هم پرستارهاي بيمارستان شنيدند كه آقاي حقيقي با صداي بلند

مي گفت : من و گافاره كول گرامافون مي زديم تو كوالالامپور

پرستار با چشم هاي يكي آبي يكي قهوه اي هر روز متن تك گويي
آقاي حقيقي  را مي برد مي گذاشت روي ميز رييس بيمارستان.
رييس بيمارستان، آدمي بود با قد كوتاه و دست هاي خپل پُرمو

 كه  هر روز تكرار مي كرد :
من نمي فهمم اردوان روشندل و ماريا مينورسكي
 وسط ذهن اين آقا چه مي كنند .


بهش گفتم من فقط يك پرستار نيستم هر روز بايد حرف هاي  بيماران را از نوار
پياده كنم و بدهم بخش روان شناسي.
دكتر مي گفت يك كلمه هم جا ننداز. تجربه نشان داده كه حتي يك حرف ناقابل
 مي تواند دري به درمان بهتر باز كند. مي خنديد.
از بعضي جملات خوشش مي آمد از جمله همين  جنازه ي آب كشيده.