YOUR TEXT GOES HERE

 

رزوان :

از اين كوچه كه مي رسد به پارك معلم

 و از آن جا به طاق بستان ، گاهي

خبرهايي  مي شنويم كه تكان دهنده است .

عينا رونوشت بر مي دارم وتحويل اردوان

روشندل مي دهم كه چيزي بنويسد و بفرستد

براي روزنامه .

آسيه مي گويد يكي صبح ،هنگام طلوع

خورشيد و شب بعد از پخش اخبار

سراسري از تلويزيون ،مي رود آشپزخانه

 و شعله ي  گاز را روشن مي كند .

بعد هم بوي موي سوخته مي آيد.

 ابجد هم همين را مي گويد اما طوري

مي گويد كه انگار دارد سقف اتاق را رنگ

مي زند.

ميم . آهودشتي :

ديشب  وقتي داشتم فيلم  حاشيه ي  سيروان را باز بيني مي كردم ، ديدم ماريا مينورسكي خودش را به آب انداخت و چند بار غوطه زد،هر چه به ذهنم فشار آوردم نفهميدم آن نما چه طوري برداشت شده ،هنوز هم يادم نمي آيد من پشت دوربين بوده ام يا ديگراعضای گروه.هر چه هست نبايد واقعيت را

ناديده گرفت . تا جايی که خاطرم هست فقط ما دو نفر در آن حوالي بوديم و نظامي هايي كه مي آمدند و مي رفتند .

سرباز وظيفه رحمت مرادوند گفت:

ـ فقط دو ساعت وقت دارين ، بعدش  بايد بر گردين .

گفتم : اگه امكان داره بيش ترش كن .

گفت :نمي شه ... دستور از بالاست.

در نمايي ديگر ماريا مينورسكي خيره شده به درخت ساجنار ؛ با پارچه ي سبز، دخيل بسته اند به شاخه هاي درخت.