م . آهودشتي هنوز همين طور دوربين به دست مي چرخيد ، بعد رسيد به تکيه ي معاون الملک و

خيره در نقش مينياتوريزه دو افسر انگليسي در جنگ جهاني دوم گفت:
  من به دنبال ماريا مينورسکي و شما نقش بر اين ديوار . آقاي صنوبري کجاست ،  در پارک

جنگلي يا اتاق خواب ؟ آقاي حقيقي كجاست توي مدرسه يا روي تخت بيمارستان ؟
مي دانيد 132 ساعت فيلم يعني چه ؟  خيال نکنيد كله ام بوي قورمه سبزي مي دهد وچيزي حالي ام

نيست . اتفاقا خيلي هم حالي ام است مدت هاست  مي خواهم بيايم اينجا ، چند نمابگيرم و دلم خنک

شود . فرصت دست نداد يا رزوان داشت مي نوشت يا اردوان روشندل . حالا من هستم و شما و اين

سرايدارگوشي به دست . همين ساعتی پيش با کامران در باغ می چرخيديم. فيلمبردار درخت می گرفت

واز اين نما به آن نما می رفت . توتيا انگار که دست و پاش را گم کرده باشد ، لام تا کام حرف نمی زد .

هر چه می گفتيم اقلا بگو اين درد را به کجا خواهی برد ؟ نمی شنيد يا می شنيد و پشت گوش
 می انداخت .صف سربازان پادگان آموزشی آمد و رفت به طرف چارزبر . صدای سرهنگ را شنيديم :

خبر ... دار ...
هر سرباز کلاهی داشت که آهنی بود و قمقمه ای احتمالا خالی .
در اين چند روز همه چيز را در غبار ديده ام ، حتی حضور ناگهانی ماريا مينورسکی را .
وقتی روی تخته سنگی نشست وچهره اش در آفتاب روشن شد، اردوان روشندل فقط لبخند زد .
از آن جا به سال هزار وسيصد و بيست نقبی زديم و سواران انگليسی را ديديم که ازنقطه ي طلايی

چند عکس تاخت زدند و رفتند به سمت سراب نيلوفر . کامران شلوارش را پايين کشيده بود و
 می شاشيد روی بافه ي بلک ها. تا آفتاب پشت دارين گم شد همين طور می شاشيد و از قمر وزير

روايت می کرد .
 م. آهودشتی  هم در محوطه ي تکيه ي معاون الملك  همين طور مي چرخيد و مي گفت . وقتي دست

بند به دست از در مي رفت بيرون ، برگشت و دوباره نگاه کرد به نقش دو افسر انگليسي . 
سرايدار ريشش را خاراند و گوشي را گذاشت . حرفي ميان شان رد و بدل نشده بود ، او فقط مي ديده

 و اين يکريز با تلفن ور مي رفته است.