مزرعه ي  توت فرنگي عبدالحميد براي نوشته شدن هيچ كم ندارد.ابجد واردوان روشندل گندم زار را دور مي زنند و بر مي گردند به خانه.
 مي نشينيم به بازي هفت كثيف.
عبدالحميد ،قيچي باغباني به دست ، هرس مي كند و به عربي و فارسي حرف هايي مي زند كه مي خنديم .
ـ هشت لو كه انداختي جايزه داري  چند بار بگم ؟
ـ دست اول هميشه آزمايشي يه .
 رزوان مي گفت هرچه به اين آدم ها نزديك مي شوم مي بينم زندگي شان سر راست تر از آن است  كه به كارم بيايد .احتمالا مي خواست لج ابجد را در

بياورد كه بگويد  واقعيت يعني همين .اگر جسارت رو به رو شدن با آن را نداري ، بهتر است دمت را روي كولت بگذاري و بخزي به لاك هميشگي ات .
ـ تو كه رو به رو شدي چه در چنته داري رفيق ... هرويين و ترياك به اين منطقه هم  رسونده شده .
عبد الحميد يك ده لو دل آمد پايين ، بازي برگشت به من . سرباز گشنيز را رو كردم و گفتم: ادامه پيك.
گفت : آن زنو مي بيني داره مي ره سر قبر شوهرش .ده سال مفقود الاثر بوده ، هفته ي گذشته رفت جنازه شُ تحويل گرفت.
زن ،  پيچيده درماشته اي رنگ ورو رفته ،كوه را دور زد وديگر نديديمش .
اردوان روشندل گفت : ماهي گير قهاري بود لخت مي شد مي رفت زير آب، بالا كه مي آمد دو تا ما هي مي انداخت به خشكي و دوباره مي رفت زير ...
عبدالحميد رفت كه با يك سبد پر از توت فرنگي برگردد و بگويد : تفضل .  
گزارش ديدار عربستان و آلمان را هم از راديو مي شنيديم . گل هشتم را كه آلمان ها زدند ،عبدالحميد چين به ابرو انداخت و پا بر زمين كوبيد .
ابجد گفت : به رگ عربي ش بر خورد...
نشنيد . گوش به صداي عادل فردوسي پور تا دقيقه ي  نود ، بالا و پايين زد .
به رزوان گفتم : برو ببين روي سنگ قبرش چي نوشته ...
رفتم .كوه را كه دور زدم ،رسيدم به آبادي و همان خانه هاي كوچك خشت و گلي را با پنجره هاي چوبي ديدم . از باغ جنوبي تك وتوكي درخت مانده بود

يعني مصيبت عظما.
 اوسا ميرزا گوشه ای از باغ مشغول کندن چاه بود .با خودم گفتم قرار نيست با  اهالي اين جا حرف بزنم . چند نفر كنار كني كوره ، مشغول تزريق به

رگ گردن هم بودند .حول و حوش قبرستان، سگ ها به استقبالم آمدند ، پنجه بر زمين مي كشيدند و عو عو مي كردند .
زن رفته بود . قبري تازه ديدم منجره دار ، عكسش هم بود . با همان قيافه كه اردوان روشندل وصف مي كرد .
ابجد گفت : به اين رودخانه مي گن  مٍرٍگ... سال  ها پيش طغيان كرد و گافاره كول ها رو با خودش برد .
رزوان زد زير خنده .
ابجد ، قدم زنان تا كناره ي كنيچاي رفت  و شنيديم كه مي خواند
  توي جنگل ستاره دار ه آي ي ي ي   توي جنگل ستاره داره ...
اردوان روشندل گفت : با دو چرخه مي آمديم آبادي به آبادي مي گشتيم و اعلاميه پخش مي كرديم ...آخرين بار دوچرخه و يك گوني اعلاميه رو زير پل

 گذاشتيم و در رفتيم ... سرباز هاي پاسگاه دنبال مان مي آمدن و پشت سر هم شليك مي كردن...
عبد الحميد گفت : يك صندوق كافي يه ؟
گفتم : مي خوام بندازم توي خمره ، بيش ترش كن...
سه تا صندوق پر آورد گذاشت پشت جيپ .
برگشتني ، نرسيده به پل مرگ ،سگ سياهي ديديم كه رزوان گفت همان سگ باغ خانم توتيا و آقاي حقيقي است.