قهوه اي همان رنگي ست كه مي خواهم تو
باشي ، اين را وقتي بر مي گردم به چهار سال پيش
و در پارك جنگلي رو به روي
آقاي صنوبري نشسته ام ، يادم مي آيد .
هوا سوز
عجيبی داشت ، می نشست به استخوان . ماشين گشت يك دور چرخيد
و آمد
ايستاد نزديك ما.
ـ سوارشو خانم !
ـ من؟
ـ بله ،
تو...
توي راه يكي شان گفت: مهم نيست جهت پاره اي
توضيحاته.
سه تاشان سرباز بودند ،دو تاشان هم درجه داشتند . بردند
انداختندم توي اتاقي كه يك سوسك قرمز
چسبيده بود سقفش و زنی پشت سر هم می گفت: الهی درد
بگيرن هفتاد ضربه شلاقش زدن ...
چند دقيقه بعد، زن چادري آمدبه سين جيم کردن .
گفتم: اين صندلي هميشه اين جاست ؟
از صندلي چوبي اي كه
روش نشسته بود خوشم آمد،قهوه اي سوخته .
گفت: منظور؟
گفتم: خيلي حسي يه ، يه رنگ خاصي يه...
. روی ورقه ای که زرد بود هر چه گفت بنويس ، نوشتم
. اثر انگشت هم گذاشتم ، نه يکی دو تا که
صد تا.
هر پنج انگشت دست راستم جوهری شد .
- تکرار که شد می فرستمت بغل معتادهای ديزل آباد
...
به يكي از درجه دار ها گفت : بذارين بره .
روز بعد دوباره رفتم همان جا ، رو به روي آقاي صنوبري ، نيمي
از يك بوم قهوه اي شد
نيم ديگرش
هنوز سفيد مانده .