اين – جا- آمدن

امروز صبح رسيدم اين جا. به مينو گفته بودم انگار دارم بر مي گردم
 به محل تولدم ؛ تولد مادر بزرگم ، زيبا ترين زني كه از ايران
 به روسيه رفته . پدر بزرگ نوشته : چشم هايت از شب های مسكو سياه تر است. عاشقش بوده .
 كتاب" دونادون و ملك طاووس" را تقديمش كرده.
اين جا ؟ به نظرم همه چيزش مسخ شده حتی تاريخ باستانی اش.

وهم اين خطوط  

آدم باستان شناسی مثل من بايد برود سراغ محوطه ی بيستون ،

 نه كتيبه های داريوش اول ، نه غارهای  قوری قلعه و دواشكف. .

پدر بزرگ نوشته " شبی را در كنار كتيبه ی بغستان، بگستان ،

بهستان ، بهستون ، بهيستون ، بگيستان يا بيستون خوابيديم.

صدای باد مي آمد. اهل محل می گفتند" زلان."

 حالا هم  مي آيد به اردوان روشندل گفتم مي خواهم تنها باشم

و لا به لای خطوط میخی اين سنگ نوشته ها گم شوم.