مي خوانم .
ورود
و خروج چند مسافر عاشق
در ساحل خزر كه باشيم و هوا نه تاريك- روشن كه
از نقاشي هاي قديمي ات خاكستري تر باشد
حتما مي گويي :
حالا تو هم بومت را بردار و بيا روي اين صندلي رو به دريا
بشين.
راه مي افتيم .
وقتي از هتل به
ساحل شني مي رسيم آن ها هم آمده اند.
حالا
مي خواهند برقصند و چشم و گوش به اين و آن طرف دارند كه نكند
پيدايشان
بشود .
تو فقط قهوه اي و
زرد را مي بيني و روي بوم مي آوري .
هفت ماه بعد وقتي
براي آخرين بار مي بينمت ، پيراهنم قرمز است
و كفش هايم شايد
آبي .
يك لته بوم را مي دهي دستم
و مي گويي : قابش
بايد قهوه اي باشه ...
موج كه به ساحل شني مي كوبد دقيقا همان نيست
كه شنيده يا
خوانده ايم .
همه
ي آن ها كه عضو كتابخانه ي عمومي اند ،پشت سر هم آمده اند و مي
خواهند اگر پيداشان
نشود برقصند . شب قبل توي تاريكي كه مي رقصيدند يك جنازه از
دريا بيرون آمد
و دست در دست
تو
رقصيد . بعد هم كه رفت ،
با همان دست چپ توي هوا مانده از حركت ناتمام
رقص، دويدي
توي اتاق .
تا صبح مي شنيديم
كه جيغ مي كشيد و مي گفت:
من بيش تر دوستش
دارم
... من ... مي فهمي ؟