از پنجشنبه تا جمعه كنار ساحل راه مي رفتيم و يكي طبل مي زد و ديگري گيتار .
  
- اگه دو تا چشم سياه داري رو بزني ، من حالم خوب مي شه .
   - 
مي زنم به سلامتي تو .
زد . بعد دنبال هم راه مي رفتيم و بر مي گشتيم . چشم هات سبز بود و آبي مي شد.
آن ها از اتوبوس پياده مي شدند ، مي رفتند توي اتاق هاي هتل . بعد دوباره راه مي افتادند طرف

ساحل . هيزم ها را روي هم تلنبار مي كردند ، آتش مي زدند و اگر پيداشان نمي شد مي رقصيدند .

توي همين حيص و بيص بود كه ديدم يكي شان اشاره كرد به من و گفت :
   
- چند دقيقه باهات كار دارم ..
جلو مي رفت و من پشت سرش .رسيديم به مسافرخانه ای متروکه در دوردست ساحل .
كبريت كشيد و سيگاري گيراند . ماه هم يادم است كه بود ، درست مثل همين حالا كه هست .
گفت : تو بيش تر دوستش داري ، يا من ؟
گفتم : از خودش بپرس .
گفت : من از تو مي پرسم .
گفتم : حالا منظورت چي يه ؟
گفت : از سر راه من برو كنار ... مي فهمي ؟
سيگار دوم را هم با عجله گوشه ي لبش گذاشت و سنگي برپنجره ي مخروبه كوبيد .
تتق . آوار شيشه ريخت پايين . 
گفتم : تو داري از كتابي كه چند ماه ديگه مي ره زير چاپ بالا و پايين مي ري .
سيگار سوم را زير دندان هاش آرام آرام جويد و تفاله اش را تف كرد .
بعد از پنجره ي مخروبه رفت بيرون . تا همين حالا هم دارد مي رود بيرون
 اگر كه آن ها هنوز كنار ساحل دور آتش حلفه زده باشند
و تو همه ي بوم را قهوه اي و زرد كرده باشي .
از اتوبوس كه پياده شديم اول دو نفر بوديم بعد شديم بيست و چهار نفر، وقتي يكي يكي شمردم
 ديدم كه بيست و هشت نفريم .آسيه ،  آقاي حقيقي و ابجد و اردوان روشندل هم بعدا آمدند.
 
هتلدار كليد اتاق ها را تقسيم كرد و گفت :
  - 
سفر خوشي داشته باشين !