من و نيلوفر رفتيم به اتاق خودمان و عكس همه ي مسافران اتوبوس و آن جنين پشت دوربين ميم.آهودشتي را

چسبانديم روي ديوارهاش .
 عكس ماريا مينورسكي سر نداشت . تا گردن بالا آمده بود ‏ ‏، همين .
مي گفت زود باش وقت را از دست نده .
عكس راننده طوري افتاده بود كه انگار با چشم هايش دارد جاده را مي خورد.
نمي چسبيد.
گفت : بي خيالش .
نيلوفر روي تخت شماره ي يک خوابيد من روي تخت شماره ي دو. بر تخت ها ، ملافه ي سفيد كشيده بودند .
شب دوم تخت هامان را عوض كرديم . اين طوري اقلا يك چيزي از گذشته را به اتاق مي آورديم .
گفت : حالا وقتش نبود كه بياييم مسافرت ، نه ؟
نگاهش روي سايه اي  لغزيد كه افتاده بود بر  ديوار . انگار يکي سرش را گرفته بود ميان دست هاش .
از چمدانش جعبه ي رنگ، و بوم  20در20 را در آورد و ماه روي دريا را نقاشي كرد كه شبيه گيتار بود .
من داشتم مي خواندم :
 
توي قلبت   وفا   داري   توي سينه ت    صفا   داري      
پرده ي آبي را كنار زدم . بيرون تاريكي بود . دريا موج در موج جلو مي آمد و پس مي نشست .
گفت : پنجره را باز كن !
بعد همه ي بوم را با قهوه اي پوشاند و زل زد به كفش هاي سفيدش كه ديگر نمي پوشيد .
- سقف های قرمز خانه ها در زمينه ي آبی دريا...
 
پنجره را كه باز كردم ، جنازه اي با پاي خودش آمد تو و گفت :
 - 
من از دوستان آقاي حقيقي هستم مي خوام با اين تلفن زنگ بزنم به توتيا . آن وقتا فقط هجده سالش بود حالا چي ؟
گفتيم : اين هم تلفن... فقط زياد طول نكشه .
شماره اي هشت رقمي گرفت و انگار كه اشغال باشد ، قطع كرد و دوباره گرفت . بعد هم كه وصل شد
شروع كرد به قاه قاه خنديدن .
صداي آن طرف خط را نمي شنيديم  اما طوري مي خنديد كه انگار  طرف مقابل هم دارد مي خندد .
دور اتاق مي چرخيد و ازخنده ريسه مي رفت .
وقتي گفت : من همين حالا از ته دريا بالا آمدم و اين جا بيست و هشت قطعه عكس روي ديواره ...
 
تازه اول حرف زدنش بود .
 
مي گفت : اين جا يكي از مسافرها هي خون دماغ مي شه و خون همه جا رو قرمز كرده .
 
من و نيلوفر از اتاق زديم بيرون . كنار ساحل، دور آتشي كه دودش بلند بود چرخيديم .
گفت : حالا نوبت آقاي صنوبري يه كه بياد و روايت خودشو بگه .
 
آقاي صنوبري ظاهرا داشته شنا مي كرده ، با لباس هاش زده بوده به قلب دريا و سوار موج اين طرف ، آن طرف مي رفته ، خيلي كه از ساحل دور شده ، گفته اند ديگر بر نمي گردد .
اما آفتاب كه داشته بالا مي آمده ، نفس نفس زنان خودش را به سراشيبي ساحل رسانده ، روي ماسه ها افتاده و
به خوابي فرو رفته كه از آبان ماه سال گذشته تا  همين حالا كه شما داريد اين صفحات را مي خوانيد ادامه دارد .