به اتاق مان كه بر گشتيم ، جنازه هنوز داشت با تلفن حرف مي زد .
می
خواند
عالم پير دگر باره جوان خواهد شد
كار به جايي رسيد كه مجبور شدم دوشاخه ي تلفن را بكشم .
جنازه دست هاي خيسش را تند تند به هم كوبيد واز پنجره رفت بيرون .
پرده را كشيدم و بهش گفتم : حالا ديگه مي شه
خوب همديگه رو ديد .
اما يكهو ديدم نيست . حتي روي صندلي چوبي گوشه ي اتاق ننشسته بود .
راننده يك چشم به آيينه ، يك چشم به جاده ، دود سيگار را از دماغش
مي داد بيرون و پشت سر هم سرفه مي كرد .
از صداي طبل خوشش مي آ مد اما چند بار به گيتاريسته گفت : قايمش كن
اگه بگيرن كارمان ساخته ست .
حال و هوايي بود كه همه ش فكر مي كردم اتوبوس
از جاده مي رود پايين، درست مثل آن اتوبوسي
كه نويسنگان را مي برد به طرف دره.
سر
يك دو راهي داشت كار خودش را مي كرد كه زدم روي شانه اش .
يكه اي خورد و فرمان را چرخاند به اين طرف .
گفت : دو شبانه روزه كه چرت نزده م يكراست از غرب به مركز از مركز
به شمال .
اون وقت مي خواي پلك هام روي هم نيافته؟
من و تو از لب بالا تا لب پايين ؛ از اتاقي كه يك پرده ي آبي داشت
به سايه جنيني كه روي ديوار افتاده بود .
گفتي : مثل اينكه بايد به اين اتاق مي آمديم و اين سايه رو مي
ديديم.
رفتم يك بسته دستمال كاغذي خريدم ، جلو آمدن خون را نمي گرفت اما
نمي گذاشت روي ملافه ي سفيد بريزد .
هنوز
هم دارد از دماغم خون مي آيد . شب تا صبح همه ش يك گربه ي سفيد مي آمد
پشت پنجره و ميو ميو مي كرد.
گيتاريسته گفت : دود اين هيزم به چشم چه كسي مي ره ؟
گفتم: خودت !
گيتاريسته چرخيد و چرخيد تاچشم هاش توي عكس زرد شد .
ماريا مينورسكي گفت كه حلقه هاي فيلم را توي تاريكخانه ي خودش ظاهر
مي كند . روز بعد همه را نشان مان داد .
براي نهار و شام مي رفتيم به رستوران هتل ، دو نفر دو نفر روبه روي
هم مي نشستيم و سفارش مي داديم .
نمي دانم چرا لباس گارسون ها زرد بود و كفش ها شان بنفش .
گفتم كه من و تو رو به روي هم مي نشستيم و زل مي زديم به چشم هاي
يكديگر.
گارسون سه پرس غذا مي آورد و مي چيدروي سفره ، پرس سوم جلوتر از ما
تمام مي شد .
صداي قاشق و چنگالش را هم
مي شنيديم ، حتي بهت گفتم : مي شنوي ؟
كله ات را بالا انداختي كه يعني نه .
وقتي كنار ساحل قدم مي زديم جا پاي او جلوتر از ما روي شن ها نقش مي
بست .