داخلي / كتابخانه ي عمومي
رزوان تند تند دارد انگشت جوهري اش را روي جلد كتاب هاي قفسه ي ادبيات مي گذارد .
 و يادش مي افتد :
سند باد بحري و شند باد شهري و جند باد جحري و دند باد دهري و قند باد قهري و زندباد زهري و بند باد بهري و مند باد مهري و اند باد اهري و خند باد خهري و گند باد گهري و لندباد نهري
 و وندباد سهري و پند باد كهري و قند باد چهري .
بعد مي رود پشت پنجره .
چه مي بيند؟ جسد يك گربه. همان گربه اي كه نمي داند دفعه ي قبل كه آمده بود كتابخانه، توي كدام كتاب خوانده بود و چرا رفته بود كلمه به كلمه براي آسيه تعريفش كرده بود.

 

 

خارجي / كنار رودخانه

دوربين را مي كارم كنار درختي لخت . ماريا مينورسكي با كفش هاي كتاني سفيدش مي رود توي آب

واز دور و بر عكس مي گيرد.

رزوان: من اين جا هستم توي فصل خودم.

فصل خودش؟

شايد كمي دير رسيده ام قبل از اينكه برود توي فصل خودش بايد كليد دوربين را مي زدم.

عادل مرادوند با لباس فرم خاكي اش مي آيد رو به دوربين مي ايستد و همان جمله را تكرار مي كند :

سرباز وظيفه عادل مرادوند اعزامي از ري.

قاه قاه مي خندد و صورتش پهن مي شود روي زمين .