|
|||
|
|
خارجي / كلمات مرده و راش هاي سوخته
اينكه قرار باشد من و اين دوربين دنبال
چند كلمه راه بيفتيم و برسيم به پارك جنگلي به صنوبري
به چيدمان
صفحه ي
شطرنج ... اين آقاي صوبري با خميازه
هاي بلند و ممتدش ونگاه مات پر از سوالش
چشم چپش را مونتاژ كردم به چشم چپ گاوي
كه ماغ مي كشيد
و جلو خانه ي عبدالحميد دور خودش مي
چرخيد
رابطه ي بين نماها و ناخودآگاه
از طريق نشاندن صنوبري در يك سالن تاريك و كمي نمناك
.او را در نظر
بگيريد كه روي پرده خطاب به آقاي حقيقي
مي گويد : من و تو كاملا شبيه هم
هستيم تو
با كلمات مرده
ور مي روي و من با
ناخودآگاه اين پارك اين ژارك
اين مارك ...
رزوان چند كلمه ي ديگر هم مي ريزد روي
كاغذ و مي گويد : هم نماد هم خيال . جاي تعجب ندارد تو
فقط
داري نماها را نسبت مي دهي به كلماتي كه من
شكار لحظه ها ؛ به قول روبر برسون.
مثلا همين حالا آقاي صنوبري مهره ها را بريزد توي كيسه
و رو به
دوربين |
||