خارجي / قرمز و قهوه اي
به حركت زبان اژدها مي ماند روي خطوط شني بيابان كويري

به خصوص اگر رزوان رفته باشد توي تاريكي و كلمات مثل برگ هايي كه از درخت توت مي ريزند

بريزند روي تخته سياه        كدام تخته سياه ؟      رزوان خودش حرف به حرف توضيح داده
 يك آبادي آن طرف تر مدرسه اي بوده و تخته سياهي  درست در نقطه ي جوش سال پنجاه و هفت
و بعدش  كه معلم ها را يكي يكي مي گذاشتند گوشه ي ديوار و تير خلاص را يكراست مي زدند
 به شقيقه هاشان.
مي گويد : زود باش چند پلان بگير كه برويم.
از كجا بگيرم؟ دري كه باز مي شود به يك حياط ( ت) قديمي با درخت تاكي

و پنجره اي نهفته در يك ديوار؟
مي گويم: فيلم به اين جا كه مي رسد پرده مثل اينكه قرمز شايد هم قهوه اي...

 

 

خارجي / كلمات مرده و راش هاي سوخته

اينكه قرار باشد من و اين دوربين دنبال چند كلمه راه بيفتيم و برسيم به پارك جنگلي به صنوبري به چيدمان 

صفحه ي  شطرنج ... اين آقاي صوبري با خميازه هاي بلند و ممتدش ونگاه مات پر از سوالش

چشم چپش را مونتاژ كردم به چشم چپ گاوي كه ماغ مي كشيد

 و جلو خانه ي عبدالحميد دور خودش مي چرخيد  

رابطه ي بين نماها و ناخودآگاه  از طريق نشاندن صنوبري در يك سالن تاريك و كمي نمناك .او را در نظر

 بگيريد كه روي پرده خطاب به آقاي حقيقي مي گويد : من و تو كاملا شبيه هم هستيم  تو با كلمات مرده  

 ور مي روي و من با ناخودآگاه اين پارك   اين ژارك   اين مارك ...

رزوان چند كلمه ي ديگر هم مي ريزد روي كاغذ و مي گويد : هم نماد هم خيال . جاي تعجب ندارد تو فقط

 داري نماها را نسبت مي دهي به كلماتي كه من مي ريزم روي كاغذ يا هر جاي ديگر

 مثلا ته چاه باغ توتيا خانوم...

شكار لحظه ها ؛ به قول روبر برسون. مثلا همين حالا آقاي صنوبري مهره ها را بريزد توي كيسه و رو به

دوربين  بگويد : چه كسي گفته من حافظه ندارم. من پر هستم از كلمات مرده  و  راش هاي سوخته .